تبليغاتX
کجاست سمت حیات ؟
 
کجاست سمت حیات ؟
 
 
 

 

باران ميباريد، اولين باران پاييزي_ بعد از ماهها خشكسالي و روزها نماز باران. همه چشمها پرسش : اين باران از دعاي كيست؟

    فرشته با اسم جديدش كنار نيامده بود_ اشك ميريخت و اشكش باراني بر سر زمينيان. بالاي ابرها نشسته بود و با حسرت به زمين چشم دوخته بود؛ از پس چشمهاي مه آلودش مرور ميكرد لحظه ي غايتش را

لحظه اي كه خدا به جاي دستانش دو بال برايش فرستاد

درد داشت جاي بالهايش درد ميكرد_ بالهايش بالي بر روي شانه هاي ظريفش بود_ اشك ميريخت و فرياد ميزد، بالها را نميخواست اين هبوط برايش عين سقوط بود_ آسمان برايش معني نداشت "تبعيد گاهي شوم"

فرياد ميزد: "رحم كنيد فرجام ميخواهم آسمان جاي عشق و اختيار نيست_ اين سرا سراي من نيست"

صداي كلاغ مي آمد باران شدت گرفت فرشته تمام وجودش(بجز بالهايش) چشم شده بود به مردي كه حتي فاصله ي آسمان و زمين هم او را در چشمش كوچك نميكرد _مردي كه باران را ميفهميد و سكوتش به بلنداي ناخني بود كه روي سيم هاي تارش ميرقصيد و سمفوني فرشتگان را مينواخت؛  به اميدي كه صداي تارش به آسمان رود و هياهوي كلاغ فرشته اش را نيازارد.

مردي كه ميدانست باران از دعاي كسي نيست و كفاره ي گناه اوست

                                                                                        گناه...


 |+| نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1:36 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

مرد خيال ميكرد  عاشق ترين دنياست؛  تمام تصوير ذهنيش رسيدن به انتهاي عشق بود آرزو داشت  با عشقش بمونه" حتي بعد از مرگ" اين جمله ي آخر دغدغه ي ذهنيش بود براي رسيدت به اون لحظه اي  كه سر مزار عشقش صبح تا شب گريه كنه، بخوابه، چيز بنويسه، شمع روشن كنه وگل پر پر كنه؛ معشوقشو كشت و خالق اون لحظه ي ناب رمانتيك شد. ميفهمين مجبور بود آخه گور آرزوهاش مرده نداشت.

تمام.



 |+| نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

اخم به تو ميامد

خودم تراشيدمت بت من _از چوب خيال_ از رنگ محال_

لبخند تو به گند ميكشد عبادتگاه مرا

دستي كشيدم به روي شمايلت_ ايدآل من اخم تو بود

آفريدم و استتار كردمت ميان خودآگاه و نا خودآگاهم

به ياد داري اولين سوگندت را ؟ كه لبخند نزني ؟

گستاخ شدي_ قاه قاه ميخندي به اعترافاتم؟!

 

 

 دورت نچرخيدم

من يك سوي تو را تراشيدم

نگاهت ميكردم

دل غافل صداي گريه هاي من مقابل تو _ فرياد اعتراف من

نگذاشت صداي مقار را بشنوم

سوي ديگر تو، ديگري شمايلي آفريده بود براي زينت گوشه ي اتاقش

توبه ميكنم از بت پرستي؟

هرگز

توبه ميكنم از غفلتم_ من تو را به مزايده گذاشتم. افسوس...

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 4:15 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

به يادش

به يادش مينويسد، عمريست همه شب تا...

تا كي؟ ازكي؟

هممه ي ورقها خونين

دست هايي كه پينه هاي سرانگشتش پير شده ... از بس كه مينويسد

دفترش تمام شده

قلم خسته شده_ جوهر ندارد_ عمريست خون سرانگستش  نقش جوهر قلم را بازي ميكند

پس چرا تمام نميشود  خاطرات نيم ساعتي كه با تو بوده...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

سرش رو با بي تفاوتي زمين نينداخته بود، قاضي سختگير تر از خدا

باشه_ نگاهش به سنگفرش سنگي بود ولي نه از سر حيا يا بيتفاوتي، داشت ميون نقش و نگار سنگ دنبال يه انعكاس از چهره ي تو ميگشت.

تاب نگاه مستقيمو نداشت

شك كردي باز

 


 

چشمانم

تپش قلبم را

 هيجان لبهايم را حس كن

ديگر اميدي نيست كه تو ببيني.

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 


تويوتاي سفيدي باسرعت زياد  تمام علائم هشدار و خطر جاده رو درو ميكرد_ انگار تو جاده هيچ كنترل محسوس و نامحسوسي نبود_ يه جاده ي پر گرد و غبار بود و يه ماشين سفيد تندرو.


يه نوار سبز رنگ بالاي آنتن تويوتا سفيده بسته شده بود، معلوم بود مدت زياديه مهمون آنتنه چون ديگه سبزش به يشمي ميزد، دو دستشو با تمام وجود به آنتن گرفته بود؛ تمام دستاش ضخم شده بود از بس تقلا كرده بود تو اين سرعت رها نشه_ ديگه نه نايي داشت نه اميدي_ فقط يه آرزو داشت؛ ميگفت: كاش بارون بيادو رنگم دوباره سبز بشه_

ديگه توان استقامت نداشت رها شد و به خاطره ها پيوست تو پيچ آخر نرسيده به تونل.   



 |+| نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

ناشكري نميكنما ولي نميدونم چرا وقتي آدم مشكلي داره و ميخواد سريع كارش راست و ريست شه، هي همش كارا فر ميخورن تو هم و نميشه كه بشه_ ولي وقتي آدم هلاك يه لحظه رهاييه هي همه چي همش ميشه.

امروز دقيقا" 19 ساعت بعد از فارغ التحصيلي خجسته ام يكي از اساتيد محترم تماس  گرفت و گفت ديگه استراحت بسه بياين سر كار!  هي از من انكار و از اون اصرار_ همش هم اشاره ميكرد كه من هنوز ريزه نمرات رو ندادم شايد تجديد نظر كنم اگه نياين. رفتم... ما رو_ سه نفر بوديم معرفي كرده بود به يكي از همكاران_ بچه ها اينقد خوشحال بودن، عين خري كه بهش كوكاكولا بدن.

فرم پر كرديم _ تو مصاحبه كه كاملا" گند زدم، يقين داشتم انتخابم نميكنه_ فك كنين؛ مهندسه ميگفت: بعد يك ماه بيمه ميكنم، من احمق گفتم: ممنون دستتون درد نكنه من خودم دفترچه بيمه دارم.  گفت: مسير اينجا براتون دور نيست من گفتم دور كه هست البته من بيرون رويم خيلي زياده _ مهندسه مرده بود از خنده گفت: اون كه واسه ميوه هاي تابستونه!

آبروم رفت_ منم كه خجالتي!!!

خلاصه من و يكي ديگه از بچه ها نيم ساعت بعد رفتيم سر يه زمين واسه برداشت_ الان يعني ساعت 8 تازه رسيدم خونه____ هه هه هه... اينم پايان تعطيلات فارغ التحصيليم.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط محبوبه  | 

نسبتا" هورا

فكر كنم خوشحالم

ديگه مجبور نيستم هي اين دگمه ها رو فشار بدم با استرس  براي تايپ كردن پروژه...

ديگه مال خودمم

ميتونم تمام كارايي كه اين اواخر برام آرزو شده بودو بكنم  ميتونم ساعتها ساز دهني بزنم ديگه نگام به ساعت نميفته دستام نميلرزه و نت هامو گم نميكنم .  ميخوابم، رسما" تا ساعت 10 صبح كي به كيه شايدم تا ظهر

 

همه ي هنر مندان دنيا سلام

يه لحظه توجه كنين از امروز منم بازي

از امروز منم ميشنوم صداي پرنده هارو، بوي چمنو حس ميكنم _عكس ميندازم _ مينوازم_ طرح ميزنم_  مينويسم حتي چرت و پرت_ شايد چرت ولي  رها-

بايد نگاه كنم، بايد چشامو روغن كاري كنم تا درست بچرخه، فك كنم دگمه ي

zoomall چشمم خراب شده باشه ،

درستش ميكنم_ به هر حال  بايد سرعتمو كم كنم

_________________________________________

پي نوشت:

در آخر با تشكر از نظام آموزشي چرت و آشغال كشور عزيزمون كه درس خوندن رو چيزي  به جز تزريق استرس  نميدونه ميخواستم بگم بالاخره فارق التحسيليدم.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط محبوبه  | 
چه تهران سياهي.

سياست

سياست مث پيازه

هر چي بيشتر پوست بكنيش بيشتر چشاتو ميسوزونه.

مث راندو قشنگه فقط قانون نگاه كردن به راندو ايه كه بايد از دور نگاش كني...

چنين بوده تا بوده...

به درك_ ميندازمش زمين روشم لگد ميكنم_ خوب همه ي سيگارهاي دنيا رو كه نبايد تا ته كشيد___



 |+| نوشته شده در  یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط محبوبه 

داشتم راندو ميكردم_ دست و دلم به كار نرفت ياد نگاهت افتادم، تمام راندوهام خيس شدن...

چه راحت همه دارن در مورد تموم شدنت حرف ميزنن_ اين روزا مث روزاي اول بيماريت نيست،جمعه تو چشم ملاقات كننده هات يه چيزي ديدم يه چيز بد، انگاري همه ميدونن كه ديگه خوب نميشي _ ميان كه ... ميان ملاقات كه بعدا" گله اي نباشه...

دل ندارم تو بيمارستان ببينمت

چه بي رحم شدن همه

امروز شنيدم زن عمو داشت ميگفت عقل كنين خودتونو آماده كنين

احمقانه باشه يا نه ... مهم نيست مهربون من، من خوشبين ترين هوادارتم... به خدا خوب ميشي نترس

لحظه ي آخري كه ديدمت داره ديوونم ميكنه

به بابا گفتي صورتت رو اصلاح كنه_ قربون تيپت برم.

تشنه بودي_ همه رفته بودن بازي استقلال لعنتي رو ببينن دستت قدرت آب ريختن نداشت و مصرانه ميخواستي خودت آبو بريزي... من بودم و تو_ نگاهم كردي انگار فقط من باورت داشتم، تو هم فهميده بودي _ آب رو ريختي زمين_  محو نگاهت بودم بلند نشدم كمك كنم... زل زدي تو چشام گفتي من خوب ميشم خوب ميشم...

گريه ام گرفت ... خاك بر سر من...

خدايا كجايي؟!


 |+| نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط محبوبه  | 
 
  بالا